اولین جمعه ماه مبارک رمضان بود...

برنامه ماه عسل و  داستان زندگی خانواده زمردیان و دعا برای بازگشت همان شهید گمنام به آغوش مادر...

بعد از برنامه، فکر آن شهید و دل مادرش که سالهاست منتظر است فقط یک خبر کوچک از جگرگوشه اش داشته باشد، لحظه ای ذهنم را ارام نمی گذاشت...


بی خبری دردناک تر از بدخبریست...

کمی بعد نوبت ماجرای سه کوهنورد گمشده در قله برودپیک بود؛ آیدین و مجتبی و پویا...

می گویند این سه در  کوهستان، همان جا که عاشقش بودند و فقط حضور خدا را به همراه داشتند جاودانه شدند اما...

آیا واقعا جاودانه شدند؟ من که هیچ آشنایی با خانواده این عزیزان ندارم هنوز امیدوارم روزی به خانه برگردند. خرافاتی نیستم و می دانم دوام آوردن با ان شرایط در ارتفاعات بالای هفت هزار متر یعنی چه اما وقتی مادری و پیکر جگر گوشه ات را نمی بینی.. تا ابد کورسوی امیدی در دلت هست و هزار اما و اگر و شاید...


بی خبری دردرناک تر از بدخبریست...

به شبهای قدر که رسیدیم، بدون اغراق آرزوی قلبی و دعایم برای این چهار عزیز بود اما گویا رمضان امسال، سال یوسف های گمگشته بود...

خبر گم شدن "محمد طه" نه ماهه را دیگر کجای دلم جا بدهم...

برای دل مادر و پدرش صبر و ارامش بخواهم یا برای پسرک نه ماهه ای که فقط آغوش مادر و پدرش را می شناسد؟ 

این روزها چهره محمد طه یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رود... من هم مثل میلیون ها ایرانی دعای روز و شبم بازگشت محمد طه و همه یوسف های گمشده به آغوش مادر است...


 


پی نوشت: این لینک وبلاگ محمد طه است.وبلاگی روزی چند بار به امید خواندن خبر پیدا شدنش چک می کنم

http://www.92329.blogfa.com/