این گل های محبوب


دخترک ما علاقه زیادی به گل بازی داره . البته با تاکید خودش باید بگم... سفالگری. الینا هیچ وقت برای گل بازی محدودیت نداشته. چه تو باغچه خونه مادربزرگ باشه و چه با خاک گلدون های بی استفاده خونه خودمون.

اما از وقتی که یک دوره کلاس خلاقیت کانون پرورش فکری رو گذروند و اتفاقا یکی از سرفصل های دوره، سفالگری بود، دیگه اسم گل بازی شد سفالگری.

البته اینم بگم که خودش دیگه خوب می دونه که نباید تا وقتی دستهاشو میشوره به چشم و دهانش دست بزنه.

شاید برای خیلی ها عجیب باشه اما برای من تماشای گل بازی ( گل واقعی نه صرفا گل سفال) واقعا لذت بخشه چون میبینم با همه وجود لذت می بره و خیلی راحت عناصر اصلی طبیعت رو لمس میکنه و میفهمه.

اصلا آب بازی و گل بازی، دو فعالیتی هستند که کودک رو ساعتها سرگرم میکنند و صد البته خلاقیت اونها رو شکوفا تر.

اینم عکسایی از آخرین گل بازی الینا به همراه پسرداییم. حیف از آدم برفی که ساخت عکس ندارم.

 پی نوشت: متاسفانه نمی تونم عکس بگذارم. نمی دونم مشکل پرشین گیگه یا بلاگفا. به محض رفع مشکل عکس هم میگذارم.

 

وقتی که من عروس شم...


"شعرهایی برای دختربچه ها" این روزها مجموعه کتاب محبوب خونه ماست

شعرهایی لطیف و عین زندگی که اگر با یه دختر کوچولوی بااحساس روی پاتون خونده بشن، متوجه میشین چرا در عین سادگیتنقدر دلنشین اند. اصلا گوش کنید:

بابای نازی نازی

خواب دوست داری یا بازی؟

بازی میخوای بفرما

دختر نازنازی میخوای بفرما

بالش می خوای میارم

زیر سرت میگذارم

حتی اگه بخوابی

من بلدم یه بازی حسابی

یواش میام کنار رختخوابت

پروانه ای زیبا میشم

پر میکشم به خوابت


ما که از خوندنشون لذت میبریم. در عین حال کودکتون خیلی راحت حفظشون میکنه که این برای تقویت حافظه هم خوبه. اگر پرنسس سه چهار ساله و حتی تا هفت هشت سال دارید میتونید در کنار هم از اشعار این مجموعه لذت ببرید.

از خانم مریم اسلامی به خاطر این شاهکار تشکر می کنم و خدا قوت میگم و البته به تصویر گر توانای کتاب خانم منصوره محمدی.





پی نوشت: این مجموعه در کتاب نامه رشد اموزش و پرورش معرفی شده.

پی نوشت 2: این وسط گل پسرها هم فراموش نشدن. پسردارها "شعرهایی برای پسربچه ها" رو از دست ندید.

شبکه هدهد

از همون اولین باری که منزل یکی از دوستان شبکه "پرشین تون" رو دیدم مقابلش موضع گرفتم.

به نظرم هیچ دلیلی نداره بچه ها از سن پایین با مفاهیمی که این شبکه در قالب ویدیو کلیپ هاش پخش میکنه اشنا بشه. خصوصا اینکه می دیدیم این شبکه تو اکثر خونه ها تبدیل شده به پرستار خونگی بی مزد و منت بچه ها. البته هر خانواده ای دیدگاه و عقاید خودش رو داره اما برای من که قابل قبول نیست.

آره... من هم باب اسفنجی و پلنگ صورتی رو دوست دارم. من هم دوست دارم بابا لنگ دراز رو بدون سانسور ببینم اما متاسفانه هیچ تفکیکی بین برنامه های این شبکه نیست و بازهم متاسفانه علیرغم میل و سعی من، الینا هم از مشتریان این شبکه شد.

صد البته هرگز پای تلویزیون "رها" نشد و همیشه کنارش بودم تا بتونم اونچه رو میبینه کنترل کنم...بله! کنترل.


تا اینکه اتفاق خوش یمنی افتاد...

خیلی اتفاقی با شبکه "هدهد فارسی" اشنا شدم. شبکه ای با رویکرد و بیس مذهبی.

و البته بر خلاف اونچه انتظارش رو داشتم، با برنامه هایی کاملا شاد و سرشار از رنگ و سرودها و کلیپ هایی شاد با رویکرد اخلاقی و مذهبی روبرو شدم.

اما بخش جالب قضیه اینجاست که حالا دیگه الینا هدهد رو به پرشین تون ترجیح میده. حتی برنامه ای مثل "سی دی تصویری" حمید رو که شاید در ظاهر کشش چندانی برای بچه ای در سن و سال الینا نداشته باشه به کارتونی مثل پونی کوچولو ترجیح میده...( خب البته این انتخاب مطلق و همیشگی نیست)

این انتخاب خودشه و بسیار ارزشمند برای من.

خصوصا دو ماه گذشته که برنامه های شبکه به مناسب محرم و صفر کاملا رنگ و بوی متفاوتی داشتند، اتفاقات جالبی افتاد.

حالا چند روزیه که الینا از "علی اصغر مهربون" میگه و شعرهای " یا حسین" می خونه و می پرسه: " عموی علمدار کجاست؟"...





هیس...


بالاخره " هیس... دخترها فریاد نمی زنند " را دیدم...

برای من این شاهکار خانم پوران درخشنده فقط یک فیلم نبود. اصلا فیلم نبود... واقیعت برهنه و تلخ زندگی بود. واقعیتی که از غفلت و اعتماد بی جای والدین، نا اگاهی دخترتان این سرزمین، ترس های واهی، ترس از شنیدن واقعیت، خودخواهی و عقده های بیمار گونه  و هزاران دلیل دیگر شکل میگیرد.

بعد از چند روز، هنوز هم نمی توانم از فکر آنچه دیدم بیرون بیایم و امیدوارم هیچ وقت حرف این شاهکار رو فراموش نکنم.

من هم مادرم... مادر دختری به پاکی و معصومیت یک فرشته بهشتی...

می خواهم دخترم آگاه باشد و شجاع... مستقل و واقع بین... می خواهم حامی اش باشم اما در پس پرده...

"هیس..." تلنگری دوباره است برای همه پدرها و مادرهای این سرزمین، آنهم از تمام اقشار جامعه تا دخترکان خود را "رها " نکنند. درست یا غلطش را نمی دانم اما به عقیده من تلاش برای بالا بردن هوش اجتماعی، اعتماد و البته عزت نفس دختران و صد البته پسرانمان بسیار مهمتر است از آموزش خواندن و پر کردن ذهن کودک از آنچه بالاخره دیر یا زود فرا خواهد گرفت...







از لیلا تا بشقاب پرنده


چند روز پیش برای چندمین بار "لیلا"ی مهرجویی رو دیدم.

واقعا چه اتفاقی افتاد که مهرجویی از "لیلا" به " چه خوبه که برگشتی" رسید. فقط دلم میخواد یک نفر به من بگه حرف این فیلم چی بود؟ اصلا شما بگو یک فیلم کاملا فان و فاقد هر حرف و پیامی...آخه این چه بازی هایی بود؟؟؟ خدای من...

این وسط الینا خانوم عاشق این فیلم شد و این برای ما یعنی فاجعه... البته عاشق "بشقاب پرنده" و " سنگ های مهناز افشار". هر روز باید میدیدش و بازی ها و تخیلاتش سرشار از بشقاب پرنده و سنگ های به گفته خودش خوشگل بود...

نمی دونید چه ترفندهایی به کار بستیم که دیگه این فیلم رو نبینه. البته ما می خواستیم خودش متوجه بشه که این فیلم براش مناسب نیست وگرنه خب خیلی راحت میشد دی وی دی رو از جلوی چشمش برداشت.

با اینکه حدود دو هفته از پایان ماجرای ما و این بشقاب پرنده پر از بد و بیراه و بد اخلاقی میگذره اما هنوزم دختر ما یادش میکنه.خصوصا اگر پوسترش رو جایی ببینه...


رویایی دارم...




من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ

دنیایی که بمب و موشک نمی سازه

موشک روی خوابِ کودک نمی ندازه  ...






پی نوشت: تصاویر تلخند...خیلی تلخ. اما خیلی بیشتر اونی که فکر  می کنیم واقعین...یعنی ممکنه؟ یه دنیای بدون جنگ؟؟ پر از صلح؟؟؟ بابا فقط به خاطر بچه ها...

4،3،2،1


یکی از اتفاقات خوب این روزای تلویزیون، مسابقه 4،3،2،1 هستش...

از دستش ندید...

هر شب....شبکه چهار... ساعت 22

حتما با الینا می بینمش (به سبک خودمون). با هم یاد میگیریم نقد رو، تحلیل رو، نمایشنامه خوانی رو و هنر رو... لطفا نگید الینا که بچس و تو چه توقعی داری... آره؛ توقعی ندارم اما مطمئنم به موقع تاثیرشو میبینم.

گذشته از این، آیتم قصه گویی خلاقش برام جالب بود و به پای ثابت بازی های من و الینا تبدیل شده...

بعدا بیشتر درباره قصه گویی خلاق می نویسم

شکلات بخور1


روز اول ماه رمضان وقتی برای الینا ناهار آوردم، براش سوال شد که : مامان چرا شما غذا نمی خوری؟

شروع کردم در حد خیلی ساده از روزه براش گفتم که مامان و باباها تا شب غذا نمی خورن. سوالات ادامه داشت که چرا و چرا و چرا...

-دخترم خدای مهربون اینو گفته.... اینجوری برای مامان و باباها بهتره...

بعد از چند دقیقه به من گقت: مامان خب اگه غذا نمی خوری....شکلات بخور!

به نفع طبیعت...



بدون شرح!

عزیزم ناراحت نباش

مدتیه کاملا درک میکنم اون چیزی رو که اسمش لجبازی کودکانس.

الینا هیچ وقت بچه ای نبود که یه گوشه بشینه اما تو این سه چهار ماه اخیر دیگه واقعا گاهی درارتباط باهاش کم میارم. تو این مدت یاد گرفتم چطوری با این رفتاراش برخورد کنم. فقط کافیه باهاش لجبازی نکنم (که اون اوایل کاملا ناخودآگاه پیش میومد). تا جاییکه ممکنه اجازه بدم اونطور که دوست داره خودش کاراشو بکنه. الان یک هفته ای میشه که دیگه حتی خودش میره دستشویی و بعد از انجام کامل کارها و شستن دستاش میاد بیرون و چقدر هم از این مورد احساس افتخار میکنه ( خب خودمم خیلی خیلی خوشحالم).

این وسط تنها چیزی که اذیتم میکنه کارهایی خطرناکیه که شدیدا بهشون علاقه داره. مثلا بپر بپر روی تخت ما جلوی اینه میز توالت که تا حالا چندین و چند بار فقط خدا بهمون رحم کرده که اتفاقی برای دخترمون نیفتاده.

جدیدا هم وقتی میخواد کارهای ممنوعه مثل نقاشی رو دیوار یا نقاشی روی دست و پاش رو انجام بده خیلی بلند اعلام میکنه من دارم میرم قائم بشم...

گاهی واقعا می مونم که باید در قبال کارهای خطرناکش چی کار کنم. گاهی پرت کردن حواس، بیرون بردن از اون موقعیت و حتی دعوا کردن هم جواب نمیده و تو می مونی با دختری که فقط به خاطر سلامت خودش نگرانی. حالا بماند کارهای دیگه ای که کافیه بفهمه روش حساسیم تا از اون به بعد در صدر برنامه های کاریش!!!! قرار بگیره.

کتاب می خونم، مشاوره میگیرم اما دوست دارم اگر شما دوستان خوبم راهکار و تجربه ای دارین به من هم بگین.


پی نوشت: تو اوج عصبانیتم میخنده و به من میگه: عزیزم ناراحت نباش....

این درجا خاموشم میکنه اما صورت مسئله به قدرت خودش باقیه.

آموزش زبان 3

برای آموزش زبان چند نکته هست که حتما باید در نظر گرفت:

1) از همون اولین قدم هیچ اجباری در کار نباشه...فقط بازی و ترانه های کودکانه که اگر تصویری هم باشه چه بهتر. تجربه من نشون میده برای شروع کار حتی کارتون هم مناسب نیست. من اولین بار از فلش موزیک های سایت little fox استفاده کردم. فلش های کوتاه با رنگ های جذاب که الینا هنوز که هنوزه دوستشون داره و الان دیگه خیلی هاشونو به لحاظ ریتم حفظه.

2) مسئله اصلی اینه که کودک تفاوت انگلیسی و فارسی رو متوجه بشه. پس قدم اول شناخت زبان فارسی هستش. حالا چطور میشه به بچه ای که حتی دو سال هم نداره این تفاوت رو آموزش داد؟ به نظر من بهترین راه خوندن کتاب برای کودکه. الینای من هنوز یک ماهش نبود که براش کتاب می خوندم و این روند تا به الان حفظ شده. همیشه کتاب رو به نحوی میگیرم که الینا بتونه کلمات رو ببینه. با این روش به طور ناخودآگاه کودک در سن خیلی خیلی پایین با کلمات  و زبان فارسی آشنا شده. پس اگر برای عزیزتون زیاد کتاب میخونید، قدم اول را به شکل ناخودآگاه برداشتید.

قدم بعدی اینه که وقتی میخواید اموزش رو شروع کنید(منظورم همون اموزش غیر مستقیمه)، روی عبارت "انگلیسی" تاکید کنید. مثلا مامان بیا وقت انگلیسیه یا بیا با هم شعرای انگلیسی گوش کنیم یا حتی انگلیسی بازی! اموزش حروف از سایت starfall  کمک زیادی به من کرد. علاوه بر اینکه همون فلش موزیک هایی که قبلا گفتم، زیر نویس انگلیسی هم دارند و همین باعث میشه علاوه بر گوش کودک، چشمش هم با انگلیسی نوشتاری آشنا بشه.

3) در عرض یک سال اول هیچ وقت از الینا نپرسیدم که این کلمه به انگلیسی چی میشه. هرگز این کارو نکردم . عجله نداشته باشید. اتفاقی که افتاد این بود که بعد از مدتی وقتی داشتم براش کتاب می خوندم و با اشاره به مرغ، معادل انگلیسی رو می گفتم، خودش به تخم مرغ اشاره کرد و گفت: مامان egg... فقط منو تو اون لحظه تصور کنید.

4) در هر صورت باید استعداد و مهمتر از اون علاقه کودک رو در نظر گرفت. یاد گرفتن انگلیسی خوبه اما نه اونقد که اگر کودکتون علاقه ای نداشت و پیشرفتش طبق انتظارتون نبود، ناامید بشید و تصور کنید حالا چه اتفاق وحشتناکی افتاده. این وسط نقش شما خودش رو نشون میده که باید بتونید علاقه و استعداد دلبتدتون رو پیدا کنید و پرورشش بدید.

5) لطفا اگر انگلیسی خودتون ضعیفه و دوست دارید خودتون در منزل با فرزندتون کار کنید، حتما روزی نیم ساعت برای خودتون وقت بگذارید. حتما حتما هر فلش موزیک، کتاب، کاتون و یا هر چیز دیگه رو که میخواید به فرزندتون آموزش بدید اول خودتون به قول معروف قورتش بدید.

و این داستان ادامه دارد...


شادی و پرچم

هفته ای که گذشت هفته ای تاریخی برای ایران بود...برای مردم ایران...

دو بار شادی دست جمعی و ملی رو تجربه کردیم. در تمام اون لحظات به خودم میگفتم چی میشد این اتفاق حداقل دو سه ماهی یک بار میفتاد و ماهم مثل مردم خیلی از کشورا شادی دسته جمعی رو بیشتر از اینها تجربه می کردیم.

اما برای الینا هم این روزها تجربه ای جدید رقم خورد. شبی که نتایج انتخابات اعلام شد ما هم مثل خیلیای دیگه به خیابون زدیم. جالب اینجا بود که الینا وقتی پوسترها و جمعیت رو می دید میگفت مامان بازم کاغذ می دن؟

اما شاید از اون مهمتر تغییر نگاه الینا به پرچم ایران بود. مدتها بود دخترم یک پرچم کوچیک ایران داشت. می دونست این پرچم ایرانه اما صرفا در حد بازی بود.

بعد از صعود ایران به جام جهانی، پرچم الینا رو هم با خودمون بردیم. اونجا بود که دخترم دید خیلی های دیگه هم پرچم به دست دارند و با اون شادی می کنند. از اون شب به بعد هر وقت تو تلویزیون پرچم ایران رو می بینه توجهش جلب می شه.

خوشحالم که در کنار همه شادی ها این تغییر نگاه هم برای الینا رقم خورد.


پی نوشت: این روزا هر وقت قصد می کنیم از خونه بریم بیرون، الینا میپرسه: می خوایم بریم پیش مردم؟

آموزش زبان 2

بعد از اولین پستی که در باب آموزش زبان نوشتم، علیرغم اینکه تصمیم داشتم برنامه و گزارش پیشرفت هفتگیمون رو اینجا بگذارم، به این  نتیجه رسیدم ک کمی دست نگه دارم. برنامه های خودم رو پیش ببرم و ببینم چه نتیجه ای میگیرم. دلیلش هم روشنه... همون طور که قبلا نوشتم من هم در کنار الینا "یاد میگیرم" و رشد میکنم. طبیعتا تا پیش از این هیچ تجربه ای در زمینه آموزش زبان دوم به کودک نداشتم اما حالا می تونم به جرات بگم راهشو "یاد" گرفتم.

آموزش ما در واقع هیچ وقت آموزش مستقیم نبوده و نیست. خب این موضوع کاملا واضح بود و تنها چیزی که از اول کار روش تاکید داشتم. اما چطوری؟ از کجا باید شروع می کردم؟ اصلا چه انتظاری باید از الینا می داشتم؟

از پست های آینده همه موارد رو به طور دقیق توضیح می دم...

لاک و تمرکز

این روزها مصرف "استونم" چند برابر شده...

می پرسید چرا؟

الینا خانوم هر ساعتی از روز یک رنگ لاک رو روی ناخن های مامانی امتحان میکنه...


پی نوشت: روزای اول گاهی تا بند دوم انگشتم رو لاک می زد. حالا اما خیلی دقیق این کار رو میکنه و شاید اگر رد قلم به خاطر حرکت در جهات مختلف روی ناخن نمی موند نمی شد تشخیص داد این کار یه دختر کوچولوی دو سال و هشت ماهست.

به نظرم تمرین خوبی برای تمرکز و هماهنگی دست و چشم هستش.

پارک خانواده

داستان از یک سال پیش شروع شد. به همراه دو دوست نازنین یعنی هدی و سمیرا تصمیم گرفتیم بچه ها را پارک ببریم. هدف تشکیل یک گروه همبازی بود. البته به ما سه مادر بیشتر خوش گذشت تا به بچه ها...الینا، امیر محمد و حوریا بازی کردند اما کوچکتر از آن بودند بخواهند همبازی باشند.

 ماه بعد دوباره برنامه ریزی کردیم اما...

ادامه نوشته

فضیلت های ناچیز


اونایی که منو میشناسن میدونن همیشه اصرار دارم مطلب از خودم باشه و نه کپی شده از جای دیگه. اما گاهی به جملاتی بر میخوری که نمی تونی به راحتی از کنارشون بگذری مثل...


«تا آنجا که مربوط به تربیت بچه ها می شود، فکر می کنم که به آنها نباید فضیلت های ناچیز، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی به پول را. نه احتیاط را؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را. نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را...!


فضیلتهای ناچیز/ ناتالیا گینزبورگ / مترجم: محسن ابراهیم»

الینا و حافظ

یکی از فعالیت های خاص و دو نفره من و الینا، شعرخونیه... اما نه شعرهای معمول و کودکانه هر روزه...

حدودا یک سال میشه که هر زمان که خودم امادگی کامل داشته باشم، برای الینا از غزلیات حافظ میخونم. شاید الان دخترک من درک درستی از اشعاری که براش میخونم نداشته باشه اما مطمئنا تو ذهننش ثبت میشه و زمانش که برسه خودشو نشون میده.

پیشنهاد می کنم شیرینی این تجربه رو امتحان کنید.

پی نوشت۱: گاهی بابای الینا هم با ما همراه میشه که در اون صورت وظیفه شعرخوانی با باباس!

پی نوشت ۲: یه حافظ قدیمی داشتم که دیوان کامل نیست اما خیلی سبکه و کاملا مناسب این داستان.

پی نوشت ۳: شاهنامه منظوم سبک پیدا نمی کنم!

 

سبزه ریزه میزه

بالاخره موفق شدم...

بالاخره بابایی الینا سی دی فوق العاده زیبای سبزه ریزه میزه رو پیدا کرد و چقدر هم که همگی دوستش داریم.

بایدم دوست داشتنی باشه... اشعار آقای رحماندوست(شاعر محبوب خونه ما) باصدای آقای حمید جبلی (یکی از محبوب ترین بازیگرای خونه ما)... تصور کنید چه ترکیب دلنشینی میشه.

ار دوست خوبم پریسا(مامان سروین) برای معرفی این مجموعه واقعا ممنونم.


آموزش زبان-هفته اول

هفته اول برنامه آموزش زبان ما به پایان رسید. همون طور که گفتم تا یک سال قصد ندارم از آموزشها برداشت کنم و صرفا مواردی رو که خود الینا به زبون میاره پررنگ میکنم. و اما برنامه ما:

ما کارمون رو با سایت starfall.com شروع کردیم و از بخش ABC آشنایی با حرف A رو استارت زدیم. این سایت به شکلی جذاب شکل گرافیکی، صدا، و چند کلمه که با اون حرف شروع میشن رو آموزش میده. هفته اول روزی پنج تا ده دقیقه (تا زمانیکه هنوز برای الینا جذاب بود) روی این تمرین کار کردیم.

تو همین سایت در بخش game یک بازی هست که موشی به اسم زک یک نامه برای فرد موردنظرش مینویسه و در نهایت با صدای خودش نامه رو میخونه. الینا عاشق این موش شده.پس مرور بازی زک هم بخشی از برنامه بود.

در ادامه از حرف A همین سایت و مثالهاش پرینت گرفتیم و در اختیار الینا گذاشتیم که تو چند روزی که اینترنتم قطع بود واقعا به دردم خورد.

قدم بعدی آشنا کردن الینا با شکلهای مختلف گرافیکی حرف A و چسبوندن این حرف روی در اتاقش بود.

از سایت http://learnenglishkids.britishcouncil.org بخش song ویدیوی  The ABC fruity band  رو چندین بار گوش دادیم که نه تنها برای الینا که برای مامانش هم جذاب بود!

نتیجه: خوشبختانه الینا ارتباط خوبی برقرار کرد.طوریکه دائم میره لب تابو روشن میکنه و میگه: مامان A...یا اپل(apple).

از امروز حرف B رو به اضافه مرور A شروع می کنیم. از مجموعه مجیک انگلیش هم hello رو کلید میزنیم.

 

آموزش زبان...تجربه ای جدید

تقریبا یک هفته میشه که برنامه آموزش زبان الینا رو به شکل مدون و برنامه ریزی شه شروع کرم. تا قبل از این هم برنامه هایی داشتیم مثل گوش کردن به آهنگ های انگلیسی یا فلش کارتهای انگلیسی. اما حالا وارد آبان شدیم...ماه الینا...این یعنی کمتراز یک ماه دیگه پرنسس وارد سومین سال زنگیش میشه و  تصمیم دارم  آموزش زبانش رو کمی نظم بدم.

اما نکته اینجاست که هیچ تجربه ای در زمینه آموزش به کودکی در این سن رو ندارم.پس قدم به قدم پیش میرم و همینطور که با الینا کار میکنم خوم هم تجربه ای جدید رو پشت سر میگذارم.

البته آموزش های ما صرفا با بازی و شعر و موسیقی خواهد بود. تصمیم دارم فقط آموزش بدم اما تا یک سال دیگه هیچ سوالی ازش نخواهم کرد و انتظار ندارم به سوالهام جواب بده. هدف من اینه که گوش، چشم و ذهن الینا با انگلیسی درگیر بشه.

خوشحال میشم تو این مسیر با من همراه باشین و اگر تجربه ای خاص دارین من رو هم در جریانش بگذارین.

از این به بعد با برنامه هفتگی آموزش زبان با  ما همراه باشین.

الینا و مریم و میتیل

مدتها پیش دو فیلم محبوب دوران بچگی خودم یعنی "مریم و میتیل" و "خواهران غریب" رو برای الینا گرفتم.

گاهی فکر میکنم ما بچه های دهه شصتی سختی های زیادی رو پشت گذاشتیم اما حداقل خوشبخت بودیم که چهار تا کارگردان دغدغه ساخت فیلم کودک داشتن و خاطرات بچگی ما رو با فیلم های لطیفی مثل مریم و میتیل، کاکلی، گربه آوازه خوان، خواهران غریب، کلاه قرمزی، الو الو من جوجوام و ...رقم زدن. اما حالا چی؟ جدا باید با بچه هامون به تماشای فیلم سخیفی مثل "نصف مال من،نصف مال تو" بشینیم؟ دور فیلم دیدنو خط بکشیم؟ پس لذت سینما رفتن چی؟

خب همیشه دوست داشتم الینا هم با این فیلمها ارتباط برقرار کنه. حتی وقتی هنوز خیلی کوچیک بود آهنگ های خواهران غریب رو براش میگذاشتیم.مادر من...صد دانه یاقوت...

تا یک هفته پیش...

هفت یا هشت ماهی میشه که الینا هر روز باید فیلم عروسی ببینه!!!خانوم ما عاشقه به قول خود: عئوس دوماده

منم از فرصت استفاده میکنم وقتی میشینه پای لپ تاب فیلمهای آموزشی رو که برای در نظر گرفتم میزارم 

یک هفته پیش یهو یاد مریم و میتیل افتادم. وقتی فیلمو پلی کردم اصلا تصور نمی کردم تا این حد با فیلم و خصوصا مریم ارتباط برقرار کنه. الان یک هفته اس که تو خونه ما فقط مریم و میتیل میبینیم و ورد زبون الینا خانوم شده... مریم جون....مریم جون آبید(خوابید)....مریم جون بوس... مریم جون بدو بدو.....و....

سرماخورگی کودک

دوست خوبم نرگس خواسته بود مطلبی درباره پیشگیری از سرماخورگی بنویسم. اتفاقا الان در برهه ای از سال هستیم که باید خیلی بیشتر از قبل مراقب فرشته هامون باشیم که سرما نخورن اما چه باید کرد؟

به عقیده من کلید اصلی اینه که کودکمون رو در تمام طول سال تقویت کنیم.یکی ازبهترین راههای جلوگیری از سرماخوردگی، مصرف مداوم  میوه هاو سبزیجاتیه که حاوی مقادیر بالایی ویتامین C هستن. مثلا لیموشیرین، لیمو ترش،گریپ فروت،فلفل دلمه ای، انواع کلم، سیب زمینی و گوجه فرنگی.

خود من سعی میکنم یک گوجه فرنگی که کنار ظرف میوه الینا بزارم...البته خوشبختانه دخترم جزو اون دسته بچه هاییکه مشکلی با گوجه فرنگی نداره و حتی عاشقشه.

به جز لیمو شیرین، بقیه مواد تقریبا درتمام طول سال در دسترس هستند و تا تاجاییکه که میشه بایدازشون استفاده کرد.

و اما شلغم...من اعتقاد عجیبی به این میوه(شایدم سبزی) دارم و  سعیم بر اینه که تو فصل سرما هفته ای یکی یا دو بار شلغم بپزم. ولی بیشتر از شلغم اون آبش رو دوست دارم و حتی یک قطره شو دور نمی ریزم. شلغم نقش فوق العاده ای در تقویت سیستم ایمنی بدن داره.پس حتی الامکان ازش بهره ببریم. حتی اگر طعم خالصش رو دوست ندارید میشه توی آش یا سوپ ریخت.

یکی از دوستای من وقتی سرما میخوره، داخل یک شلغم خام رو خالی میکنه و یک قند میزاره توش و دوباره سرش رو که جدا کرده بود میگذاره. بعد از چند دقیه قند آب میندازه.خودم امتحان نکردم امادوستم میگفت برای درمان سرماخوردگی جادو میکنه.

اما اگر بعد ازهمه مراقبت ها کوچولومون سرما خورد، بلافاصله راهی مطب دکتر نشیم؛ کمی استراحت، چند لیوان میکس آب پرتقال+آب لیمو شیرین+کمی لیمو ترش، چندبشقاب شلغم گرم وتازه و یک حمام گرم البته با رعایت همه جوانب میتونه بعد از یکی دو روز حال فرشته هامونو بهتر کنه.

 

 

 

موسیقی خواب...

زینب عزیز و پریسای عزیز اخیرا پست هایی داشتند درباره موسیقی کودک.

چقدر خوبه که به جای پر کردن گوش بچه با آهنک های نه چندان خوشایند ماهواره ای، با ترانه های کودکانه آشناشون کنیم. به هر حال دیر یا زود سراغ اون دست ترانه هاهم میرن پس چه بهتر که تا فرصت هست با این دنیای شیرین آشناشون کنیم.

اما من تجربه ای جالب دراین باره دارم که بد ندیدم برای شما هم بنویسم:

جایی خونده بودم که از همون ماههای ابتدایی بارداری، اهنگ یا ترانه دلخواهتون رو برای جنین بگذارید تا بشنوه. من وقت خواب و دو ترانه لالایی رو انتخاب کردم. یکی "شب به خبر کوچولو "که ترانه شب های بچگی خودمه و کلی باهاش خاطره دارم( و مطمئنا شما هم همچنین) و دومی ترانه لالایی رضا صادقی که اتفاق همسرم خیلی با این ترانه ارتباط برقرار کرد.

تا جاییکه میتونسم هرشب این دو ترانه رو برای نی نی کوچولوی توی دلم میگذاشتم.

اما اصل موضوع اینجا بود که الینا از همون روزهای اول تولدش با شنیدن این دو ترانه آروم می شد و این دقیقا موضوعی بود که کتاب بهش اشاره داشت و من به عینه دیدم.

هنوزم که هنوز ارتباط خاصی با این دو ترانه داره.

اما الینا حدودا شش ماهه بود که یک شب تو بغل عمه مرجانش بود.مرجان عزیزم ترانه " شهزاده زرین کمر" رو برامون پلی کرد تا گوش کنیم( هنوز نمیدونم ایا واقعا صدای گلشیفته فراهانیه یا نه)؛ در عین شگفتی محض ،الینا که فقط تو بغل خودم و در حال شیر خوردن میخوابید، در عرض چند دقیقه مست خواب شد...

از اون روز این ترانه هم به لیست ترانه های محببوب خانواده ما اضافه شد و چه شبهایی که برای خوابوندن پرنسس کوچولو به دادمون نرسید...آخریش همین دیشب بود

نقاشی2

چند وقت پیش دفتر نقاشی الینا پر شده بود. جالب اینجاست که به هیچ عنوان حاضر نبود تو صفحه هایی که قبلا نقاشی کشیده بازهم چیزی بکشه.( حدودا یک سال و نه ماهگی)

البته نقاشی که میگم منظورم تمرین دایره و خط مستقیم و یک عالمه خط خطیه...

تا اینکه یک شب با صحنه جالبی روبرو شدم.الینا خانوم ما یه دفتر نقاشی جدید برای خودش پیدا کرده بود...

میبینین:

تازه گاهی هم دست و پای منو ورد لطف قرار میداد...و خدامیدونه که واقعا لحظات دلچسبی بودن.

تا چند روز فقط رو پاهاش نقاشی می کشید. منم به هیچ عنوان حساسیت نشون ندادم. جالبه که در عرض کمتر از یک هفته این کار از سرش افتاد و دوباره به دفتر جدیدش رضایت داد.

پی نوشت: عاشق نوآوری هایی هستم که تو این سن از الینا میبینم. هرچقدر هم عجیب باشن جلوشو نمیگیرم چون مطمئنا یه فکری پشتش هست و البته خلاقیت...




اسطوره ای برای من…دخترم…همه ایران

صبح شانزدهم شهریور برای من آغاز یک روز معمولی نبود. از چند روز قبل خودم را آماده کرده بودم که در مراسم سالگرد مردی شرکت کنم که سالهاست به اسطوره زندگی من و البته خیلی های دیگر تبدیل شده…

مراسم ساعت ۸ صبح شروع می شد و من کمی دیر رسیدم… حوالی ۸:۳۰٫ دیر رسیدنی که البته ارزشش را داشت. مشغول عکس گرفتن از در ورودی و تصویراستاد بودم که اتومبیلی درست پشت سرم توقف کرد و آقای بازیگر، استاد عزت الله انتظامی از آن پیاده شد. لحظه ای ناب بود برای ثبت چند صحنه ماندگار خصوصا اینکه مهندس ایرج حسابی برای استقبال از استاد انتظامی جلوی در آمده بود.

جالب است بدانید استاد انتظامی اخیرا یک جراحی سنگین روی زانو داشته و این نخستین باری بود که برای حضور در مراسمی از خانه خارج می شد.

اما نخستین بار نبود که به منزل استاد می رفتم. این بار هم حضور در این خانه که من نام “خانه سبز” را بر آن نهاده ام مرا به دنیای دیگر برد… لمس گیاهان و درختانی که پروفسور حسابی از جای جای دنیا به این خانه در تجریش تهران آورده و به دستان خودش تک تک آنها را پرورش داده؛ دکتر حتی به گیاهان هم عشق می ورزید به طوریکه به گفته مهندس ایرج حسابی گلی که تنها پنج روز دوام داشت، با محبت های استاد پانزده روز روی شاخه عمر می کرد… همین عشق به طبیعت بود که دکتر اجازه نداد حتی یکی از درختان خانه رابرای ساختمان سازی قطع کنند. تنفس در اتمسفری که یکی  از بزگ مردان سرزمین پارس را به خود دیده و تندیس استاد که گویی اصلا جان دارد و به تو خوش آمد می گوید…

قصد ندارم خبرنگاروار، گزارش خبری این محفل دلنشین را بنویسم که او چه گفت و او چه شنید. بزرگان زیادی بین مدعوین بیستمین سالگرد درگذشت استاد حضور داشتند ازجمله دکتر غفوری فرد که نه به عنوان وزیر سابق و نه به عنوان استاد دانشگاه بلکه در کسوت شاگرد و  دستیار استاد پشت تریبون رفت؛شاگردی که چندی پیش بزرگترین نشان زلزله شناسی را از امپراطور چین دریافت کرد. یا دکترسعید آبادی،دبیر کل کمیسیون ملی یونسکودر ایران؛ و یا استاد بصیرت زاده که مرمت اتاق کار استاد بر عهده دارد و در کارنامه کاری اش مرمت کاخ گلستان و سعد آباد هم دیده می شود.

برای من حضور دراین محفل یاداوری دوباره مردی بود از جنس علم و عشق…

بارها به خودم گفته ام دکتر حسابی از مشاهیر خوش شانس روزگار است…خوش شانس از این بابت که فرزندی چون مهندس ایرج حسابی را پرورش داده که حالا از هر فرصتی، چه پیش آمده و چه خود ساخته،  برای معرفی این گوهر بهره می برد.  مهندس حسابی رسالتش درباره پدر را این طور توصیف می کند:« جواهری که باید آن را برق انداخت.»

و ای کاش همه بزرگان ایران، فرزندانی اینچنین داشتند…

در این مجال نمی خواهم از شخصیت بزرگ دکتر بگویم. این وضع را به مطلبی جداگانه می سپارم؛ عشق به وطن، پشت سر گذاشتن تمام امکانات علمی و شاگردی انیشتن برای خدمت به وطن،  دوران سخت کودکی، عشق به مادر، عشق به همسر و فرزندان، تاسیس دانشگاه تهران، ارائه تئوری بی نهایت بودن ذرات، عشق به دین و …

هرکدام از اینها مطلبی جداگانه می طلبد که به فراخور زمان خواهم نوشت.

اما چرا ؟

برای من پروفسور حسابی همیشه اسطوره زندگی ام بوده؛ حالا میخواهم برای دخترم این اسطوره را معرفی کنم.نمی خواهم اسطوره دخترم و البته هم بچه های ایران، امثال باربی، بن تن، اسپایدر من، سیندرلا و خیلی ستاره های نوظهور دیگر باشد.

توصیه می کنم کتاب “استاد عشق” ، نوشته مهندس ایرج حسابی را مطالعه کنید. من از مهندس خواستم این کتاب را برای دخترم که البته هنوز دو سال هم ندارد، به نام خودش امضا کند تا در وقت مناسب به عنوان هدیه ای ارزشمند در اختیارش قرار دهم.

باشد که حسابی و حسابی ها را بیش از گذشته ارج نهیم…



جزیره گنج

دست و پای عروسک...برس مو...ماشین اسباب بازی...دندون گیر...دریچه محفظه بخار شو...چسب پنج سانت...گل مصنوعی...قالب کاپ کیک...خیارشور...پاپ کورن...سیب...نان...

به نظرتون اینا چه ربطی به هم دارن؟

عرضم به خدمتتون که اینا وسایلی هستن که الینا خانوم راهی آکواریوم کرده!!!

الان دیگه بهم ثابت شده ماهی های گوشتخوار ما در واقع همه چی خوارن چون اون خیارشوری که نوشتم٬ در عرض یک ثانیه بلعیده شد!

پی نوشت ۱: الینا عاشق آکواریوم و ماهیاشه. هر روز منو صدا میکنه تا برای ماهیا غذا بریزم. البته الان چند وقتیه که دوست داره خودش این کارو بکنه. گاهی حس میکنم دلش می خواد از خوراکی هایی که دوست داره برای ماهیاشم بریزه. چند هفته ای ام میشه که داستان محبوب وقت خوابش شده داستان ماهیا!

پی نوشت ۲: این عکس مربوط به زمانی که اکواریوم تبدیل به جزیره گنج نشده بود.

مراقبت از دندان کودک

یکی از سخت ترین دوران هایی که کودک و والدین طی می کنند، مرحله جوونه زدن دندونهاست.

البته رفتار و عکس العمل بچه های مختلف نسبت به درد دندون درآوردن کاملا با هم متفاوته.

خوشبختانه الینا از اون دست بچه هایی بود که خیلی اذیت نشد؛ خیلی از دندوناشو ما وقتی فهمیدیم داره درمی آد که دیگه جوونه زده بودن.

اما خب برای بعضی ها هم تب کرد و هم اسهال شد.

قسمت عذاب آور داستان اینه که کار خاصی از دستت برنمیاد که برای دلبندت انجام بدی.

تو اون دوران توصیه های زیادی شنیدم. مثلا یک بار که برای خرید بیرون رفته بودیم و فروشنده دلیل بیحالی الینا رو پرسید توصیه کرد رو لثه هاش هیدروکسی زین بمالیم تا کاملا آروم بشه؛ این تجربه خودش بود درباره پسرش

یا مثلا استفاده از ژل های بی حس کننده مخصوص لثه.

اما وقتی با پزشک الینا صحبت کردم همه اینها رو رد کرد. خصوصا با هیدروکسی زین مخالف بود و تاکید داشت استفاده نا به جا از این دارو ممکنه خدای نکرده باعث مرگ ناگهانی بچه مخصوصا توی خواب بشه.

توصیه دکتر حلیمی این بود که دندون گیرشو (از این مدلایی که داخلش آبه) بزارم تو فریزر تا حسابی خنک بشه و بدم به الینا تا اونو گاز بزنه تا سرمای اون هم خنکش کنه و هم کمی بی حس.

خلاصه اون دوران گذشت.

اما می رسیم به بخش اصلی که دغدغه اصلی من بود برا نوشتن این مطلب.

ما به عنوان والدین کودکی که مفهموم مراقبت از دندون رو کامل نمی دونه چقدر مراقب این مرواریدها هستیم... مرواریدهای نابی که به راحتی به دست نیومدن...

هرچند حتما خیلی ها با مواردی که در ادامه مینویسم آشنا هستن اما می نویسم برای خیلی های دیگه که مطلع نیستن:

* بعد از هر بار استفاده قطره اهن با استفاه از مسواک انگشتی یا یک ته گاز تمیز دندونای کوچولومونو مسواک کنیم. حتی اگر هنوز دندون درنیاورده، لثه هاشو پاک کنیم.

*حتما حتما بعد از قطره آهن چند جرعه آب به کوچولومون بدیم. توصیه دندونپزشک الینا این بود که حتی المقدور ّآب پرتقال رو جایگزین آب کنم که تاثیر بیشتری داره در جلوگیری از سیاه شدن دندون بچه.

*حتما هر شش ماه یک بار کودک رو به دندون پزشک ببریم. شاید خیلی جاها این موضوع جا افتاده باشه و اصلا دندون پزشک مخصوص کودک دارن. ولی خود ما وقتی الینا رو برای یک سالگیش بردیم، آقای دکتر نگاهی به من و همسرم و الیناکرد و گفت....مریضه من اینه؟!

*و این دیگه خیلی روشنه که شکلات کمتر...دندون سالمتر.

*در نهایت اینکه با دندونهای شیری درست مثل دندون های دائمی رفتار کنیم که خرابی و پوسیدگی دندون شیری کاملا روی دندون های دائمی تاثیر گذاره.

آموزش ابعاد...بزرگ و کوچک

 

مدتی بود که الینا را با مفهوم بزرگ و کوچک یا بزرگتر و کوچکتر آشنا کرده بودم.ابزار ما مکعب، توپ و وسایل و ظروف اشپزخانه بود.

آموزش مثل همیشه خیلی سریع اتفاق افتاد. اما مثل همیشه هدف صرفا آموزش نبود. همانطور که قبلا نوشتم،می بایست این موضوع به تمرین هر روزه ما تبدیل شود تا از یک آموزش صرف به تمرینی برای پرورش هوش و سلولهای مغزی تبدیل شود.

تااینکه شبی که از مسافرت کاشان بر میگشتیم، نتیجه تمرین ها را دیدم. الینا خسته بود و کلافه از محیط بسته ماشین. سعی کردم با طراحی یک بازی ساده چند کیلومتر آخر را برایش قابل تحمل کنم. شروع کردیم با تفکیک ماشین های بزرگ(کامیون و اتوبوس) از ماشین های کوچک(سواری).

از آن شب به بعد هر وقت بیرون میرویم، کافیست یک ماشین به قول ما بزرگ ببیند.سریع اشاره میکند که ...بوزورگ

حالا چند روزیست که کار از این هم فراتر رفته و تقریبا هر وسیله را اگر کمی بزرگتر از حد معمولش باشد "بوزورگ" خطاب می کند...حتی اگر یخ درون لیوان باشد.

 

آموزش راست و چپ به کودکان

دقیقا نمی دانم بچه ها از چه سنی باید راست و چپ رو تشخیص بدن. تحقیقات زیادی در این باره کردم اما متاسفانه پاسخ خاصی پیدا نکردم.

من اما از همان دو یا سه ماهگی که لباس های الینا را تنش می کردم، سعی داشتم از واژه های چپ و راست استفاده کنم...مثلا: حالا دست راست تو آستین راست و دست چپ تو آستین چپ.

یا مثلا می گفتم: کفش راست برای پای راست و کفش چپ برای پای چپ.

البته تاکید من اصلا برای آموزش راست و چپ نبود؛ فقط می خواستم گوش دخترم با این واژه آشنا شود. تا حدودا دو ماه پیش...

مشغول بازی بودیم که به طور اتفاقی به الینا گفتم: مامان دست راستتو بده به من...و در کمال شگفتی و بدون کوچکترین تردیدی دست راست فرشته ام درون دستانم قرار گرفت.

برای من لحظه ای فوق العاده بود. واقعا نمی دانم از چه سنی الینا به طور دقیق راست و چپ را تشخیص می دهد اما از ان روز به بعد بارها پاسخ درست دریافت کردم.بماند که گاهی پاسخ به راست و چپ تبدیل به یک بازی برای ذخترکم می شود.

یک بار دیگر تاثیر آموزش غیر مستقیم را به وضوح تجربه کردم.

نقاشی

 

از وقتی الینا خیلی کوچیک بود، سعی کردم با رنگ و نقاشی آشناش کنم. اولین ابزاری که در اختیارش گذاشتم ماژیک وایت برد بود چون هنوز هیچ کنترلی روی ابزار نداشت ولی با هر حرکت روی کاغذ و بدون کمترین فشاری می تونست یه خط ساده بکشه.

البته لحظه به لحظه کنار دخترکم بودم چون بیشتر دوست داشت ماژیک رو به دهن ببره تا اینکه خط خطی کنه!

بعد نوبت خودکار و کمی بعد تر نوبت به مدادرنگی رسید.

در بین همه ابزارها پاستل یا همان مداد شمعی برای دستان کوچک فرشته کوچولو مناسب بود؛ اما چرا؟

یکی از اهداف نقاشی در سنین بین یک تا دو سال تقویت مهارت های دستی است. برای کار با پاستل نیاز به کمی فشار هست و همین به تقویت مهارت های کودک کمک می کند.

با بهتر شدن هوا و امکان بازی در حیاط، رنگ انگشتی هم به جمع ما اضافه شد.همان رنگ انگشتی خوراکی که دستورش را در چند پست پایین تر گذاشته ام.

در این بین فقط قلم مو و رنگ را در اختیار دخترکم نگذاشته بودم که در کلاسهای کانون امید با این ابزار هم آشنا شد اما به دست گرفتن قلم مو کمی برایش سخت بود.

و اما...وقتی کودک را با انواع ابزارها آشنا میکنید باید منتظر خلاقیت های خاص هم باشید...مثلا امتحان کردن ابزارهایی چون رژلب آنهم روی دیوار... یا نقاشی با  پاستل روی دیوار.اصولا دیوار خیلی بیشتر از دفتر نقاشی برای فرشته های کوچک جذابیت دارد.

و اما یک تجربه خیلی خاص مادرانه: خیلی نسبت به نقاشی های دیواری حساسیت به خرج ندهید. خود من حتی خط خطی های رژ لبی رو بعد از چند روز از روی دیوار پاک کردم. یکی دوتا رو هم که کلا گذاشتم یادگاری بمونه.

پی نوشت: چند روز پیش ظرف لوبیا چیتی رو باز کردم تا یه مقدار لوبیا بردارم. این ظرف چند روز پیش وسیله بازی الینا شد. ته ظرف پر از نقش و نگار! خودکاری بود؛و این شد انگیزه من برای نوشتن این مطلب...