الینا و عموهای فیتیله

چند روز پیش عمو های فیتیله مهمون شهر ما بودن...

تو خونه ما عمو های فیتیله فوق العاده محبوبن و شاید بیشتر از الینا، من و پدرش و البته پدر بزرگها و مادربزرگها دوستشون داریم.

الینا خیلی بابت دیدن عموها هیجان زده بود.

البته مدتیه از من میپرسه :  مامان عمو فیتیله کی میاد خونمون؟ یا مثلا عمو پورنگ کی میاد پیشمون. حالا اینو داشته باشید تا بعد متوجه منظورم بشید.

هرچند که از نظر برگزاری برنامه به هیچ عنوان راضی نبودم و تاخیر یک ساعته در شروع برنامه،شلوغی و کیفیت بسیار بسیار بد سیستم صوتی اصلا اجازه نداد ما چیزی بشنویم اما در واقع این عکس العمل الینا بود که من رو شگفت زده کرد.

دخترکم اصلا قبول نداشت که از این فاصله عمو ها رو ببینه و فقط می خواست بره روی سن. برای الینا تماشای عموها هیچ لطفی نداشت و حتی برخلاف همیشه چندان با ترانه ها هم بالا و پایین نپرید و نرقصید. اونم الینایی که از صبح دائم می گفت : می خوام برم پیش عموها، برام شعر و آهنگ بخونن تا من برقصم.

نمیدونم... شاید این به خاطر خصوصیات شخصیت الیناست که دوست داره هر چیزی خودش از نزدیک تجربه کنه . شاید هم از ویژگی های این سنه. شاید به همین دلیله که منتظره تا یه روز عموها بیان خونمون.

پی نوشت1 : ما به خاطر سفری که داشتیم نتونستین بلیط vip گیر بیاریم. اما توصیه من به عزیزان دزفولی اینه که اگر قصد شرکت تو همچین برنامه هایی رو دارین نهایتا بلیط ردیف سوم رو بگیرین که در غیر این صورت مثل ما کلا از رفتن پشیمون میشید.

پی نوشت 2: سوال من اینه :کجای دنیا از ردیف دوم تا هشتم نهم، اونم تو سالن فلت vip محسوب میشه!!!؟؟؟

پی نوشت 3: تنها قسمت خوب برنامه، اجرای عموها بود؛ پرانرژی، شاد و مثل همیشه سرزنده.

برای نجات خوزستان


خوشحالم که بالاخره حرکتی انجام شد. امیدوارم شروع موجی باشه برای نجات رودخانه های خوزستان...

http://www.tabnak.ir/fa/news/350785/%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%82%D9%81-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86

پی نوشت: امیدوارم زاینده رود هر چه زودتر همچون گذشته به اصفهان دوست داشتی زندگی ببخشه. اما نخواهیم که زیبایی زاینده رود بهایی به اندازه مرگ یک استان داشته باشه...



روز کودک ما

کمی بیشتر از یک هفته پیش، بعد از مدتها جستجو برای یافتن کلاسی که شرایط مورد نظرم را داشته باشد، به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رسیدم.

فکر نکنید ما خیلی خاصیم و شرایط خاصی! مد نظرمان بود. نه...

فضای مناسب به لحاظ رعایت بهداشت، تناسب تعداد بچه ها و فضای اموزشی، مدیر و مربیانی فهمیده و پرانرژی، محیطی فرهنگی و اصلا مهدی که برای سه ساله ها کلاس ساعتی برگزار کند و اصرار بر حضور کودک در یک شیفت کامل به بهانه برنامه های خیلی خاص! نداشته باشد.

درباره کانون پرورش فکری و برنامه هایش مفصل خواهم نوشت...

امروز اما بهانه نوشتن این پست، روز و هفته ملی کودک است که با خوش شانسی تمام تنها سه روز بعد از نخستین جلسه کلاس الینا در کانون اغاز شد و مسئولان پرانرژی و مهربان کانون(مرکز شماره 1)، بچه ها را به تمامی جشن های این هفته در مراکز مختلف دعوت کردند.

 و این عکس ها گوشه ای است از جشن شانزدهم مهر در "پارک نارنج"... تجربه ای ناب و دوست داشتنی برای الینا و البته مامانش...



عروسک های نمایشی که این چند روز الینا حسابی باهاشون آشنا شد و به قول خودش "خیلی باحال" بودند



دخترم از اول برنامه چشمش به این "فواره"(فرفره) های بزرگ بود


این هم الینا و دوستش تینا جان در کنار شهردار محبوب دزفول، اقای دوایی فر...




و شعار هفته ملی کودک...زنده باد کودکی، زنده باد زندگی

شعاری خوش اهنگ و پر معنا که شنیدنش از زبان کودکان اون رو چند برابر دلنشین تر می کرد...





پی نوشت 1: از سایر برنامه ها فیلم گرفتم و تعجب می کنم که فراموش کردم عکس بندازم.

پی نوشت 2: امیدوارم در زمینه انتخاب شهردار جدید اون اتفاقی بیفته که به نفعه شهرمونه ولی ما (مثل خیلی های دیگه) شهردارمونو دوست داریم و به خاطر تمام زحماتی که تو چند سال گذشته کشیده ازشون تشکر می کنیم. از صمیم قلب بهترین ها رو براشون ارزومندیم.

پزشکان اصطلاحاتی دارند

که ما نمی فهمیم

ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند...

نفهمی بد دردی است

رویایی دارم...




من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ
رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ

دنیایی که بمب و موشک نمی سازه

موشک روی خوابِ کودک نمی ندازه  ...






پی نوشت: تصاویر تلخند...خیلی تلخ. اما خیلی بیشتر اونی که فکر  می کنیم واقعین...یعنی ممکنه؟ یه دنیای بدون جنگ؟؟ پر از صلح؟؟؟ بابا فقط به خاطر بچه ها...

4،3،2،1


یکی از اتفاقات خوب این روزای تلویزیون، مسابقه 4،3،2،1 هستش...

از دستش ندید...

هر شب....شبکه چهار... ساعت 22

حتما با الینا می بینمش (به سبک خودمون). با هم یاد میگیریم نقد رو، تحلیل رو، نمایشنامه خوانی رو و هنر رو... لطفا نگید الینا که بچس و تو چه توقعی داری... آره؛ توقعی ندارم اما مطمئنم به موقع تاثیرشو میبینم.

گذشته از این، آیتم قصه گویی خلاقش برام جالب بود و به پای ثابت بازی های من و الینا تبدیل شده...

بعدا بیشتر درباره قصه گویی خلاق می نویسم

یوسفی که "یونس خاک" شد...

خدایا بازم شکرت...

بعد از پیدا شدن محمد طاها، حالا خبر مشخص شدن هویت و پیدا شدن خانواده شهید "ایرج خرم جاه" دل یک ملت رو شاد کرد...حالا به او لقب "یونس خاک" داده اند...

حالا دیگر دل مادر ایرج آرام گرفته...

چقدر این شادی های دسته جمعی رو دوست دارم...

خبر کامل رو می تونید از لینک زیر مطالعه کنید:

http://isna.ir/fa/news/92052916695/-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF


محمد طه پیدا شد...


محمد طه پیدا شد

خدایا هزاااااااااار مرتبه شکرت

ایشالا دل همه اونایی که گمشده دارن شاد بشه


محمد طاها در آغوش مادر

در جستجوی...

چقد دلم میخواست حداقل برای یک ثانیه هم که شده میدیدمش...حتی اگه شده اون ته تها...که بدونم حداقل هست...

نمایندمون رو میگم...

تو روزای رای اعتماد...

یعنی تا این حد نبودید!!!

پی نوشت1: خیلی چیزا میخواستم بنویسم اما همینم کافیه...

پی نوشت 2: شایدم من ندیدم. اگر تو این چند روز کار خاصی انجام دادند و من نمی دونم، لطفا بهم بگید...

یوسف گمگشته باز آید...

اولین جمعه ماه مبارک رمضان بود...

برنامه ماه عسل و  داستان زندگی خانواده زمردیان و دعا برای بازگشت همان شهید گمنام به آغوش مادر...

بعد از برنامه، فکر آن شهید و دل مادرش که سالهاست منتظر است فقط یک خبر کوچک از جگرگوشه اش داشته باشد، لحظه ای ذهنم را ارام نمی گذاشت...


بی خبری دردناک تر از بدخبریست...

کمی بعد نوبت ماجرای سه کوهنورد گمشده در قله برودپیک بود؛ آیدین و مجتبی و پویا...

می گویند این سه در  کوهستان، همان جا که عاشقش بودند و فقط حضور خدا را به همراه داشتند جاودانه شدند اما...

آیا واقعا جاودانه شدند؟ من که هیچ آشنایی با خانواده این عزیزان ندارم هنوز امیدوارم روزی به خانه برگردند. خرافاتی نیستم و می دانم دوام آوردن با ان شرایط در ارتفاعات بالای هفت هزار متر یعنی چه اما وقتی مادری و پیکر جگر گوشه ات را نمی بینی.. تا ابد کورسوی امیدی در دلت هست و هزار اما و اگر و شاید...


بی خبری دردرناک تر از بدخبریست...

به شبهای قدر که رسیدیم، بدون اغراق آرزوی قلبی و دعایم برای این چهار عزیز بود اما گویا رمضان امسال، سال یوسف های گمگشته بود...

خبر گم شدن "محمد طه" نه ماهه را دیگر کجای دلم جا بدهم...

برای دل مادر و پدرش صبر و ارامش بخواهم یا برای پسرک نه ماهه ای که فقط آغوش مادر و پدرش را می شناسد؟ 

این روزها چهره محمد طه یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رود... من هم مثل میلیون ها ایرانی دعای روز و شبم بازگشت محمد طه و همه یوسف های گمشده به آغوش مادر است...


 


پی نوشت: این لینک وبلاگ محمد طه است.وبلاگی روزی چند بار به امید خواندن خبر پیدا شدنش چک می کنم

http://www.92329.blogfa.com/